از کتاب تسخیر شدگان(جن زدگان) داستایوفسکی

برایت خوشبختی بسیار آرزو نمی‌کنم چون کسل کننده است. آرزوی گرفتاری هم برایت ندارم.
انسان کاری جز اختراع خدا انجام نداده، چرا که می‌خواهد به زندگی ادامه دهد و دست به خودکشی نزند. این حقیقت کل تاریخ بشر تا به امروز است.
هر چقدر فرد فقیرتر و بدبخت‌تر باشد، به همان اندازه برای پاداش بهشت امیدوارتر است.
چه چیزی از عشق پر بهاتر است؟ عشق برتر از هستی است، عشق تاج و سرلوحه هستی است، پس چگونه ممکن است زندگی در مقابل عشق سر تعظیم فرود نیاورد و تحت سلطه آن قرار نگیرد؟
تمامی مشکل زنان فقدان اصالت است و بس!
از این می‌ترسید که دیگر شما را دوست نداشته باشم؟" "به شما فکر نمی‌کنم. از خودم می‌ترسم که دیگر کسی را دوست نداشته باشم.
ترس لعنت بشریت است ...
آزادی عقیده، حق من است، آن هم یک حق اخلاقی و وجدانی.
بدون انگلستان هم بشریت قادر به ادامه زندگی خواهد بود. بدون آلمان و روسیه، بدون علم، بدون نان زندگی امکان‌پذیر است، اما بدون زیبایی هرگز، چون دیگر چیزی بر روی زمین باقی نمی‌ماند. رازی که در عمق هر چیزی نهفته است همان زیبایی است، تاریخ این حقیقت را به ما می‌آموزد، می‌دانید که حتی علم بدون زیبایی نمی‌تواند به حیات خود ادامه دهد!
روزگاری در شهر شایعه شده بود که محفل کوچک ما محل کافران و ملحدین و بی‌خدایان است و این شایعه روز به روز قوت می‌گرفت. مگر چه می‌کردیم؟ فقط در مورد روسیه صحبت می‌کردیم، آن هم حرف‌های بی‌ضرر و موافق و آزادی‌خواهانه. می‌توان گفت در مورد آزادی‌خواهی متعالی، بدون هدف مشخص که آن هم در کشور ما روسیه امکان‌پذیر می‌باشد.
می‌دانید کتاب خواندن و صحافی کردن دو مرحله ازرشد فکری را نشان می‌دهد. انسان ابتدا عادت به خواندن کتاب می‌کند، سال‌های متوالی از کتاب مراقبت نمی‌کند، آنها را به هر طرفی می‌اندازد و فکر می‌کند نباید یا ارزش ندارد به آنها توجه نشان دهد. اما صحافی مستلزم احترام گذاشتن به کتاب است. صحافی نشانه‌این است که مردم نه تنها کتاب را دوست دارند بلکه آن را شایسته توجه نیز می‌دانند. مردم روسیه هنوز به این مرحله نرسیده‌اند. در حالی که در اروپا سالیان دراز است که کتاب‌ها را صحافی می‌کنند.
شما نه تنها مردمتان را نادیده گرفتید، بلکه آنان را با حالتی نفرت‌انگیز تحقیر کردید. شما مردم را فقط مردم فرانسه بویژه مردم پاریس می‌بینید و از این که روس‌ها شباهتی به آنان ندارند شرمنده‌اید. این است حقیقت محض! کسی که مردم را دوست نداشته باشد، خدایی هم ندارد. بدانید تمام کسانی که از درک مردم خود غافل شده‌اند و یکباره ارتباط خود را با آنان قطع کرده‌اند، به همان اندازه ایمانشان را از دست دادند و بی‌تفاوت و خدانشناس شدند. حقایق را می‌گویم. حقیقتی قابل فهم است. به همین دلیل است که همه شما و در حقیقت همه ما کافر و بی‌قید و بند شده‌ایم. همه ما افرادی پست و فرومایه شده‌ایم.
من چندان از مرگ نمی‌ترسم ... گرچه دوست دارم تا می‌شه زندگی کنم.
دیگه به‌گمونم همه‌مون یه‌جورایی جن شده‌یم، کشیش ماندرش. فقط چیزایی که از پدر و مادرمون به ارث برده‌یم توی وجودمون وول نمی‌خورن. سیل افکار کهنه، و عقاید بی‌روح و نخ‌نما، و این‌جور چیزام هست. اینا شور و نشاط و حیاتی ندارن، اما درهرحال، به همه‌مون چسبیده‌ن و از شرشون خلاصی نداریم. روزنامه‌ها رو ورق می‌زنی، بین سطورشون جنا وول می‌خورن. به نظر می‌آد جنا کل این دیارو مثل ریگ بیابون پوشونده باشن. در نتیجه مام با درموندگی از روشنایی رم می‌کنیم همه‌مون.